تبليغاتX
سيماي چهار ابله در دوردست

سيماي چهار ابله در دوردست

چند وقته كه اين صفحه رو راه انداختيم، با اين كه اصرار داشتم سريعتر شروع كنيم به نوشتن ولي وقت و مجال مطلب پُست كردن نبود. بالاخره انفجار چندشب پيش توي کانون رهپویان بهانه اي شد تا مجبور بشم چند خطي يادداشت بذارم. جايي كه هميشه محرم صفر پاتوق ما بود. مراسم هاي پُر شور و حال ِ سيد ِ نازنين كه جلايي به دل زنگار بسته مون مي داد. مراسم هايي كه جاي عقده گشايي بود، هرچه رنج و سختي تو اون مدت ديده بوديم رو خالي مي كرديم. حسينيه اي كه وجب به وجب اش برامون خاطره داشت. بچه هاي نازنيني كه هميشه تو سرما و گرما پايه هاي ثابت ِ مراسم ها بودن. بچه هاي عزيزي كه توي روزاي اعتكاف مثل فرشته ها مي شدن ، با دهن روزه شب تا صبح تو آشپزخونه براي درست كردن ِ سحري و افطاري بچه هاي ديگه با خداي خودشون عشق بازي مي كردن ، بچه هايي كه تا زير سِ‍رُم نمي رفتن از آشپزخونه در نمي اومدن ، بچه هايي كه از چند روز قبل از مراسم ها فكر و ذكرشون كار آماده كردن حسينيه و تدارك مراسم ها بود و از كارو زندگي شون مي زدند تا مراسم امام حسين هرچه باشكوه تر برگزار شه ....

...يادشون ارغواني!

- - - - - - - - - - -

پي نوشت 1 :  دوست نداشتم اولين پستي كه اينجا مي زارم همراه با احساس ناراحتي باشه ، ولي خوب، به پاس تمام اون احساس هاي خوبي كه همه مون ( ما چهارتا!!) تو كانون داشتيم گفتم بي انصافيه كه بي خيال اش شيم و يادي از اون فرشته ها و مخصوصا سيد نكنيم!

پي نوشت 2 :  آهان راستي يادم رفت براي رهگذرهايي كه همينطوري به اينجا سرك مي كشن توضيح بدم كه قراره اينجا چهارتا آدم علي الظاهر هم-نَسَب، علي الباطن هم-دل، از چهارگوشه اين خاك (البته اگه بعضي از اعضاي بدن ِشون اجازه بده!!)  از اتفاق هاي دور و برشون بنويسن.

پي نوشت 3 : به ابله چهارم اخطار مي كنم هرچه سريعتر براي خودش اسم پيدا كنه و اينجا ابراز وجود بنمايه وگرنه مجبور مي شيم براش يه اسم مستعار پيدا كنيم و شايد به جاش پست هم بذاريم!

پي نوشت 4 : لعنت به مخابرات بي شعور كه  قبل از اينكه اين چهارديواري رو اينجا بنا كنيم، فيلترش كرده!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 20:4  توسط آقای سرخوش  | 

وقتي رسيدم خانه آنقدرخسته بودم كه نفهميدم مامان چشه.نگو كه دلتنگ بوده.پرده اتاق كشيده بود.همه چيز سرجاش بود. بدون اينكه شلوارمو عوض كنم افتادم روي تخت به اين فكر ميكردم چه روزهاي سختي رو ميگذرونم. مامان تو آستانه در ايستاده بود.توچشماش ترحم و محبت برق ميزد.هيجاني كه با آمدنم نصيب هم من ميكرد هم او ما را بهم خيره كرده بود.شروع كردم وقايع اين روزهارو همينجور پشت سرهم رديف ميكردم و كف دستش ميزاشتم.البته نه او مشتاق دانستن بود نه من مشتاق گفتن.ولي يه حس هميشگي وادارم ميكرد بگم.انگار اگه نگم اون فكر كنه نامحرمه با حرفام يا يه چي تو اين مايه ها.از دركنده شد اومد پرده رو زد كنار.گفت به خاطر احمد تاريك كردم.ياد وسط هفته افتادم كه احمد گفت شايد آخرهفته بره تهران.گفتم رفت؟!-آره،ديشب.مامان رفت سر آشپزخانه و نهار.يك ساعتي گذشت.ديدم بيكارم گفتم بيام مطلبي كه هفته پيش تو سررسيد نوشتم رو تايپ كنم كه چشَم به چند خط نوشته خورد.خطِ احمد بودكه با رنگ صورتي يه چيزايي گفته بود:

 "... باز ما داريم ميريم تهران !!!

خداوندِخدا،پيش از آنكه انسان را بيافريند،عشق را آفريد؛چرا كه ميدانست انسان بدون عشق درد روح را ادراك نخواهد كرد،و بدون درد روح بخشي از خداوند خدا را در خوشتنِ خويش نخواهد داشت."

ادواردو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 19:2  توسط   |